تبليغاتX
نورالشهدا
کانون فرهنگی نورالشهدا بسیج دانشجویی شهید چمران دانشگاه پیام نور گناوه

 

                                                 

 عشق یعنی اشک توبه در قنوت           خواندنش بانام غفار الذنوب

عشق یعنی چشم هایم در رکوع           شرمگین از نام ستارالعیوب

عشق یعنی سرسجود ودل سجود          ذکریارب یارب از عمق وجود

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:38  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

تا حشرنویسنداگر می نشود طی

نه دفترحسن تو نه تومار فراقم

مراچگونه خواستی؟

مراچگونه دیدی؟

چه کنم اگر آنسان که خواستی نبودم وچه بد منظری دارم اگر به دعوت رسای تو دیر برسم ... من پرم از هزار ریشه بودن ، من پراز هفت ، نه که هفتاد پای بودن .من تهی از حجم رفتن ، تهی از بال پرواز . دفترخالی شبها را ، آنگاه که برسطورش ننشینی چگونه دوره کنم ؟ که سالنامه ی غمهاست هر شبی. اقرأ باسم ربک – نگفتی که نخوان ،بایدخواندکه خواندن راتوآموختی که بی زبان می آموزی!

ن والقلم وما یسطرون-وتونوشتی ،پرواز،پرواز،پرواز...

والله النورالسموات والارض نگفتی که تاریکی ام،که نور راتوسریان دادی.جریان تو،ازتوآغازشده درشبی تنها،آدمی تنها،رسول شب،طلوع کردبه ذرات عالم، پاشیده شدبه رنگ تو،که حضورنور را اعلام کند و منتشرشدبه هزاردلیل بودن...

تو رامیان واژه هامی جویم و ازانتهای حروف و درنهایت هرچیزی میبینم.تو رادرکجای تمام دلهابنشانم که بهترین جای تو باشد؟به تماشای افق،بال زدم ،پرگشودم.زمان چرخی زدومن روی بام توافتادم.مست شدم. لبریز ... در منتهای همت خود کامران شدم... من به آغاز زمین ، به آغاز زمان ، به شروع گل ، پیوند خورده ام . من به سرشار میثاق پدر، من به یک دست حضور من به یک روزگی ثانیه ها ، من به راز یک کلام، من به عهدی جاودانه ، عهد بسته ام .من به راز یک جواب پی برده ام. الست بربکم قالوا بلی- من به راز یک سوال جان داده ام تو پرسیدی ومن جواب شنیدم. قلم را که به صورت سپید کاغذ می نشانم، من جان می گیرم که صورت تو را برآن بنشانم. با آن کلام که تو در ما دمیدی ، دم به دم در مسیح قلم می دمی تا کلام روح بگیرند که سیال تو را به جان بخشی مسیح قلم ، به ذات کوهها بفرستیم تا سنگها جان بگیرند و نور را آنقدر برسطح تاریک غارها می نویسم که غارها همه  از نام تو« حرا» شوند. تا تمام پیامبران از آن بگذرند وبه تو برسند. والله نور السموات والارض – تو به تاریکی سوگند نخوردی که ما درسیاهی بمانیم . خواهش نور،نوراست ومحمد(ص)انتشارنور،درتمام غارهای عالم...که تاریخ گل،ازرواج محمد(ص)بردشت،آغازشدکه تمام گل ها،گل محمدی شدند...

ودست تو سلسله ای است که هر دستی در انتهای خواهش خود به آن می رسد وفصل عبور ، از دستان تو آغاز می شود که غارها را به هم پیوند می زند . ونخستین جای پای تو ، در انتهای تاریک چاه بود. به رنگ فریاد ، به طعم گس غربت ، برشانه های اساطیر درد، مرد !

در انتهای خالی چاهها ، جای پای نور بود که یک مرد، در فوران سکوت، راز خلقت یاس را تنها با چاه گفت. راز شکفتن کبودی ها را ... وچاه گریست. مرد رفت ... من ماندم ویک لکنت اسطوره ای .

فأین تذهبون – نگفتی که نرو! گفتی به کجا می روی؟ راستی به کجا می روم  از غار چاه وعنکبوت گفتی که راه را بنمایی ومن به کدام نشان می روم ؟ ونشانه ها را تو در عبور جاده نشاندی که: من می کشم ، من راه می نمایم. من می خوانم. من می خواهم، من را برای تو وتو را فقط برای خودم می خواهم. پس ای بنده ! فأین تذهبون؟

روح جلی بسته به ناد علی (ع) ست

بهر علی (ع) روح جلی منجلی ست   

علیرضا نیافر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:31  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

شب قدر است و طی شد نامه هجر

سلام  فیه  حتی  مطلع الفجر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:51  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

سالگرد ارتحال امام خميني (ره) 

آرام دل و مطمینم از سفر خویش

تا در ره آن یار جمارانی خویشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:25  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

یا علی ذات ثبوتت قل هوالله احد

نام تو نقش نگین امر الله الصمد

لم یلد از مادر گیتی و لم یولد چو تو

لم یکن بعد از نبی لیست له کفوا احد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:8  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

هنوز هم عطر شهادت از ورای سالهای دور به مشام می رسد. هنگامی که از دفاع مقدس یاد می شود ، یاد حماسه سازان میدانهای شرف وعزت، جان را لبریز از افتخار ومباهات می کند. آنانکه عطر معنویت وصفا را در سنگرهای مقاومت وخط مقدم جهاد می پراکندند. آنانکه صلابت وعطوفت را در هم می آمیختند. آنانکه ترکیبی از « اشک وآهن» و« خشم وعاطفه» بودند. آنانکه در سایه فداکاری وجان نثاری خط جهاد وشهادت را بر بام بلند آسمان ودر دفتر ماندگار تاریخ ودیباچه عشق، رسم می کردند. آنانکه نگهبان مشعل های نورانی حق بودند ومرزبان حریم مکتب ومیهن. آری...با دلی روشن وپر باور، در میدان جنگ، اهل محراب نماز وسنگر دعا بودند. شوق بندگی وعشق پرستش ، درکنار روح حماسی وشور حمله وشجاعت رزم، به آنان شیوه ای علوی وروحی حسینی بخشیده بود وچاشنی سلاح رزمشان ایمان وعقیده بود، نه باروت!

آنانکه اسناد شرف این ملت در محکمه تاریخ بودند؛ برای خدا آغاز کردندوبرای اوهم جنگ را به پایان برده، شمشیرها را غلاف کردند واین مفهوم روشن تعبد در برابر ولایت بود ورهایی از بت نفس. بلند باد نامشان که رابطه خاک و خدا را حفظ کرده وجان خویش را ظرف نزول امداد غیبی ساخته بودند. نه پایشان بیگانه به مسجد بود ، نه چشمشان جدا از کتاب ومطالعه، نه دوششان بیگانه با سلاح ونه پیشانیشان دور از سجاده وتربت. راهی را که ازکربلا آغازکرده بودند می خواستند به کربلا ختم کنند؛

چون خواهان قرب بودند، مقرب شدند، چون دنبال حق بودند، فریب سراب نخوردند وچون به سرچشمه حقیقت وراستی رسیده بودند، چنان جوفروشان گندم نما، نزد آنان بی رنگ بود وافتخارشان این بودکه به امر مرجع ورهبر خویش وبا انگیزه ی ادای تکلیف در جبهه ها حضور یافته اند.برای آن دلاورمردان هشت سال رزمندگی، آنچه میدان آزمایش برای اثبات صداقت درتعهد نسبت به آرمان شهداواهداف انقلاب بود، اطاعت از رهبری وولایت فقیه بود.واینک...اگرچه آن میدانها سرد وخاموش است ولی نبرد حق وباطل در جبهه ای گسترده تر به شدت ادامه دارد. فریادهای خروشان وتکبیرهای بلند رزمندگان ما، امروز از حنجره گرم وپر صلابت حزب الله برمی آید ولرزه بر اندام استکبار می اندازد وخواب از چشمشان می رباید. پس نبرد هنوز هم جاری است؛ هم در جبهه ای به گستردگی کشورهای اسلامی وهم در عرصه فرهنگ واندیشه. خون شهیدان، رسالت امروز ما را سنگینتر می کند. و...داغ فراق ودرد هجران، تکلیف مضاعفی بر دوشمان می گذارد. هرگز مباد که پیمانمان با شهیدان، امام، انقلاب وولایت از یاد برود.

از دل نه، ولی زدیده یاران رفتند

مردانه شب گلوله باران رفتند

ای دیده ، کجایی که تماشا بکنی

از جبهه دل، خبرنگاران رفتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 21:41  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

                                              

با مادر ودوتا از فامیل هایش نگران جلوی بخش آی.سی.یو ایستاده بودند. یک ساعتی از نیمه شب روز شنبه بیست وهشتم شهریور ماه83 گذشته بود که بلندگوی بیمارستان ، همراهان بیمار را صدازد.سراسیمه جلو رفتند. دکترگفت: کار تمام شده، جواز دفن صادرکنم یا می خواهید ببرید پزشکی قانونی؟

شب بود، شب سوم شعبان، شب تولد سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین (ع).

صبح ، خبر تلویزیون اعلام کرد: ابوالفضل سپهر، شاعر حماسه سرای دفاع مقدس به ستارگان آسمان گمنامی پیوست. تمام دغدغه شان این بود که جایی نزدیک قطعه شهدا دفنش کنند. آخر تمام عشق وآرزویش همین بود. دوجا هم برایش قبرکنده بودنداما وقتی به خود آمدند که ابوالفضل سپهر درمیان شهدای گمنام درقطعه 24 بهشت زهرا(س) دفن شده بود وهمه حیران ، نمی دانستند گریه کنند یا بخندند. کتاب شعر« دفترآبی» مجموعه سروده های سپهر است که در دراینجا قسمتی از یک اثر زیبایش را از همین مجموعه می خوانیم:

من داغدار ذکرهای آخرینم                   من بیقرار خیبر وفتح المبینم

آغوش من آرامگاه صد شهید است      چشمان من زائر به رگهای بریداست

من زائر مصداق های سرخ مرگم          من داغدار غنچه های برگ ،برگم

پایم درون قتلگاه فکه گیر است             قلبم میان تنگه چزابه اسیر است

چشمان من مبهوت بستان وجفیر است   من عابد وسنگر برایم همچو دیر است

ای لاله های سرخ آه ای فاطمیون           آه ای طلائیه، شلمچه، آه مجنون

رفتید ای یاران، ولی جا مانده ام من        ای کاروان تنهای تنها مانده ام من

لبیک ها لبیکها آخر کجائید                  با حنجر مسکوت من بیعت نمایید

همسنگرم بشکن حدیث غربت من      ای شمع، الرحمن بخوان بر تربت من...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 21:39  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

معراج یعنی بی کرانگی روح انسان! معراج یعنی بالاتر از جبرئیل! معراج یعنی ضیافت در خانه دوست. بی پرده وبی حضور نامحرم! معراج یعنی غرق شدن در زلال لاهوت ! واینچنین بود که رسول خدا(ص) به امر  او مهمانی عمومی وبار عام را رها کرد و مشتاقانه به خلوت با یار شتافت بر بالهای براق نشست وفاصله ها را پیمود . حصار زمان ومکان را شکست و جغرافیای ماده را با عالم معنا پیوند داد وتا جایی بالا رفت که بزرگترین و مقرب ترین فرشته ی خدا نیز اجازه پرواز نداشت . آری! پیامبر خاک نشین خودمان را می گویم که در شبی از شبهای ضیافت الهی سفری از خاک به افلاک نمود واز خویشتن خویش به سوی خدا سفرکرد . حکایت معراج حکایت در نوردیدن همه ی فاصله ها ومحرم شدن به همه ی آسمانهاست . حکایت پافراتر گذاشتن از گلیم خاک وسر برافراشتن در عرش خداست. امشب شب معراج انسانی کامل است که از دایره مادیات بیرون شد وبه عرش الهی وبه انفاس قدسیان آغشته نماید.به آسمانهارفت وازآنجا جانی شیفته وعاشق برای زمینیان به ارمغان آوردوچشمه وجودخودراجوشنده ترازقبل به برهوت تشنه آنان هدایت نمود.زهی سعادت وخوشبختی برمحمد(ص)آخرین فرستاده خدا و تنهاانسانی که براین فیض الهی وتشرف آسمانی دست یافت وجانی تابنده ترازهمه انبیاواولیایافت.سلام خدابرآخرین فرستاده اش که جام اشتیاق برای درنگ سرکشیدوبه فیض تماشای حضرت دوست درتماشاخانه وحدت وجمال دست یافت.سلام خدابرآخرین فرستاده اش که به معراج رفت ودر آنجا که غیر مقام ربوبی او هیچ فرشته ای راه ندارد . درخلوت انسی عاشقانه به تماشای نگارخانه خلقت نشست تا بفهماند بین آفریدگار و آفریده هیچ فاصله ای نیست وتنها جانی تشنه ومشتاق می طلبد تا از حلقه ی خاموش خاک فراتر رفته و در پهنه ی عرش غرق نور گردد . سلام وصلوات خدا بر آخرین فرستاده وتنها معراج رفته اش وسلام وصلوات خداوند بر دودمان پاک وگرانقدر او.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:19  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

در تنهایی ابدی انسان آن زمان که خاطره بهشت بودن خدا چنان یادی دور ولرزان در هجوم لحظه ها گم می شود و معصومیت کودکی فراق مادرانه ی خدا را در اشک دلشکسته ی خویش فریاد می کند ؛ د رآن هنگام که فقط نام پروردگار، تشنگی جانمها را شفا می بخشد ودست لطف او ، تاول دیر سال دوری را از شانه های روح برمی دارد، گریزان می آیم ای خدا از گردنه های مه آلود گناه تا جاده های پر مخاطره ی شوق . پس از سالها جستجو گم شده ام را در کنار می گیرم وبندرگاه بندگی مرا به خویش می خواند چون تنها خداست که چراغ مغفرتش دلهای دریایی را راه وپناه می دهد وتو رمضان حصار توکلی ، نشانی وادی ایمنی موسای مساواتی ، عیسای استقامتی ، محمد مجتبی، رمضانی تو که با برق بی بدیل عنایت خدایی ،خرمن اهریمنی هوای نفس را می سوزانی. تو همنشین دلنشین با فرشته های مقربی که ما را به روزهای رنج رسول خدا(ص)می بری.

رمضان! باتو می شود از دلها ودیده ها، آفتابگردانی ساخت و دنبال خورشید خرسندی خدا رفت. رمضان! مرهم نفسهای سحر گاهی تو ، ریه های امید را باز می کند ویاکریم افطارهایت ، اشک اشتیاق را برچهره می نشاند. رمضان! در خانه ی خدا رابزن ودلهای از گناه رمیده ی مار را به قیمت سکه های دوستی با پروردگار به خدا نشان بده.

فرزاد جمشیدی، مجری برنامه ماه خدا 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:14  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

                                         

 آن روزها نام ونان بهایی نداشت وآنچه میدان دار بود قیام بود وعروج . آن روزها ماندن بی معنا بود ومردن دربستر ننگی بزرگ. آن روزها شهادت شاهراهی به وسعت افق داشت . آن روزها فاصله خاک تا افلاک وکویر تا بهشت یک میدان مین بود. خاکریزها بوی بهشت مردهایی را گرفته بود که سر به سر تن به مرگ می سپردند تا مبادا وجبی از کیان دین و وطن به دست کفتاران حریص و متجاوز بیفتد چرا که دفاع مقدس رساترین واژه در قاموس ایستادگی این ملت قهرمان است . مردان این دیار در پی تجاوز کفتار صفتان ننگ و نفرین در هفت شهر عشق . هشت بهار آزادگی را پیمودند و حماسه آفریدند. هفته دفاع مقدس هفته ای در گذر ایام نیست واژه ای در حصار تنگ زمان نیست . فصلی است در بی زوال ترین تقویم های ابدی. آن جا که زمان خود نیز کرانه ای محدود دارد. مردان مرد این سرزمین با دفاع مقدسشان حصار تنگ زمان را شکستند ودیواره کوتاه ایام را در نوردیدند و از آن سوی مرزهای سبز توحید گلستانی از شهادت را هدیه آوردند. همانان که مرگ سرخ را بر ننگ سکوت برگزیدند واهریمن پلید را از خطه سبز خود بیرون راندند. هنوز امواج خلیج همیشه نیلگون فارس دفاع مردانه ی آنان را آفرین می گوید. هنوز نخلستان های خرمشهر به پاس احترامشان ایستاده است . هنوز نیزارهای مجنون حماسه شان را در گوش باد زمزمه می کند و هنوز چکاد قله های سفید پوش کردستان بلندی وشکوه ایثارشان را مرحبا می گوید. نیستی از نامتان دور باد !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:42  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

امشب مدینه چه حال وهوایی دارد ! ماه چه سرمست از خود رهیده .قندیل مهتاب را دردست می گرداند و ستارگان چه خرسند درهرم بیابانهای مدینه سوسو می زنند . امشب علی (ع) پدر می شود و فاطمه (س) مادر و شادترین دلهای آسمانی امشب درخانه کوچک علی (ع) جمع هستند . ملائک ازدحام کرده اند و بر در و دیوار خانه عطر و گلاب می پاشند . شادی خاطره ها در وصف نمی گنجد و طراوت شکفتن این گل از فهم بهار بالاتر است .نیکوترین خلق آفرینش آمده است وقنداقه اش بر دست نبی و وصی می درخشد . فرشتگان شاد از میلاد او هستند وبا دلی غرق سرور وشادی . درکنار سفره ی مهمانی خدا .رمضان ولادت او را بر زمینیان تبریک می گویند . امشب زیبا ترین گل نیکویی و بخشش شکوفا می شود . گلی بی خار که عطر و رایحه ی دل انگیزش مشام جان را می نوازد . گلی که هیچ گاه دست سائلی را خالی از طراوت کرم خود وا نگذاشت وبدی هیچ دشمنی را با بدی پاسخ نگفت. قدوم نیکوترین خلق آفرینش حسن (علیه السلام) مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:25  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

 

یکی از شرایط صلح امام حسن علیه السلام با معاویه آن بود که معاویه نباید یاران و اصحاب امام را مورد آزار و اذیت قرار دهد. اما بر خلاف این شرط، «زیاد»، مأمور سنگدل معاویه، خانه «سعید بن سرح»، از اصحاب امام حسن علیه السلام را ویران کرد، خانواده اش را به اسارت گرفت و دارائی او را به غارت برد.

«سعید بن سرح» از دست «زیاد» فرار کرد و به امام حسن پناه آورد. آن حضرت نامه ای به «زیاد» نوشت و برای نجات جان سعید مطالبی را به وی گوشزد کرد. او نیز به نامه امام پاسخ داد و نامه خود را این گونه آغاز کرد: «از زیاد پسر ابوسفیان به حسن پسر فاطمه».

در میان عرب چنین مرسوم بود که افراد را به پدرشان نسبت می دادند مثلاً می گفتند: حسن پسر علی. اگر کسی را به مادرش نسبت می دادند، این کار نوعی توهین به حساب می آمد و کنایه از نامعلومی پدر وی بود. «زیاد» هم برای اهانت به امام حسن علیه السلام در نامه خود حضرت را «پسر فاطمه» خطاب کرد. بعد هم چنین نوشت: «نامه تو به دستم رسید که در آن نام خودت را پیش از نام من نوشته بودی در حالی که تو از من تقاضا داری. ضمناً فرمانروا و حاکم منم و تو جزو رعیتی».

امام حسن علیه السلام که نامه را خواند، از غرور مضحک و رفتار جاهلانه زیاد لبخندی زد و نامه را برای معاویه فرستاد. معاویه هم نامه ای برای زیاد نوشت و به او دستور داد که کاری به کار سعید بن سرح نداشته باشد و برادر و زن و فرزند او را آزاد کند و اموالش را به وی بازگرداند و خانه ویران شده اش را نیز دوباره بسازد. در پایان نامه هم نوشت: «اما دیدم در نامه خود حسن را به مادرش نسبت داده بودی نه به پدرش. مادر او دختر رسول خداست. اگر عقلت می رسید، می فهمیدی که تو با این کار بیشتر مایه افتخار حسن را فراهم ساخته ای (زیرا او را به دختر پیامبر و در حقیقت به خود پیامبر منسوب کرده ای)».

بحارالانوار، ج 44، ص 104؟/منبع سايت شهيد آويني

 سروده اي به مناسبت مولود نيمه رمضان

                                                   رود زلال

او آمده تا نور به شب ها بخشد روح شرف و عشق به دنيا بخشد
   
او آمده تا باور وايمان و صفا همراه دو صد عاطفه برما بخشد
   
او آمده از صلح و محبت بي شك جاني ز ولا برتن تنها بخشد
   
آن سيد خوبان و بهشت آمده تا برمهر و وفا ارزش و معنا بخشد
   
او آمده با نام حسن در حسنش شوري به سرا پرده مولا بخشد
   
او رود زلالي ست كه درفصل عطش جود و كرم خويش به دريا بخشد
   
از لطف ، كريم اهل بيت عصمت ما را زكرم خدا به فردا بخشد
   
ميلاد امام مجتبي (ع) آمده است شادي به حريم دل ما آمده است
   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:44  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

سيره‏ عملى امام خمينى (ره) در ماه مبارك رمضان

عالمان رباني، چلچراغ‏هاى پر فروغى هستند كه در هرعصرى، در آسمان علم و عمل مى‏درخشند، و با كسب نور و گرما از خورشيد رسالت و امامت، بر زمينيان تجلى مى‏كنند و آنان را به سوى منابع نور و بركت دودمان وحى، رهنمون مى‏سازند، و بر بال عرفان ناب محمدى صلى الله عليه وآله نشانده، بر مشكات ملكوت، عروج مى‏دهند.

در ميان دين باوران كفر ستيز، چهره محبوب قرن، فقيه تيزبين سياست مدار، فيلسوف، عارف ژرف نگر، عالم متخلق و رهبر و بنيان گذار جمهورى اسلامى، حضرت امام خمينى رضوان الله عليه، از موقعيتى والا و ويژه برخودار است، زيرا روزها و ساعت‏ها و لحظه‏هاى عمر او، با مراقبه و محاسبه سپرى شد و صدها آيه قرآن را مجسم ساخت و عينيت ‏بخشيد. در اين مبحث به سيره عملی امام می پردازيم تا ره توشه ای برای عاشقان ماه رمضان باشد .

حضرت امام (ره) توجه ويژه‏اى نسبت ‏به ماه رمضان داشته و بدين جهت، ملاقات‏هاى خودشان را در ماه رمضان تعطيل مى‏كردند و به دعا و تلاوت قرآن و... مى‏پرداختند.

و خودشان مى‏گفتند: «خود ماه مبارك رمضان، كارى است‏» (1) .

يكى از ياران امام، در اين باره گفته است :

در اين ماه، ايشان شعر نمى‏خواندند و نمى‏سرودند و گوش به شعر هم نمى‏دانند . خلاصه، دگر گونى خاصى متناسب با اين ماه در زندگى خود ايجاد مى‏كردند، به گونه‏اى كه اين ماه را، سراسر، به تلاوت قرآن مجيد و دعا كردن و انجام دادن مستحبات مربوط به ماه رمضان سپرى مى‏كردند. (2)

ايشان، به هنگام سحر وافطار، بسيار كم مى‏خوردند، به گونه‏اى كه خادم‏شان فكر مى‏كردند كه امام، چيزى نخورده است! (3)

حضرت امام رحمة الله عليه درباره رمضان چنين مى‏سرايند:

ماه رمضان شد، مى و ميخانه بر افتاد                  

عشق و طرب و باده، به وقت ‏سحر افتاد            

افــــطار به مـــــى كرد برم پيـــر خرابات                

 گفتم كه تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد              

با باده، وضو گير كه در مذهب رندان                    

 در حضرت حق اين عملت ‏بارور افتاد (4)

1- پا به پاى آفتاب، ج 1، ص 286 .

2- برداشت‏هايى از سيره‏ امام خمينى( ره) ، ج 3 ، ص 90 .

3- همان، ص 89 .

4- روزنامه‏ جمهورى اسلامى، مورخ 8/1/69 . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 6:1  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

ابوذر زمانش نامیده بودند . اولین امام آدینه دوستان عصر غیبت بود. اولین امام جمعه نمازگزارانی که در حسرت ظهور صاحب هستی هر هفته صف می آراستند وبه نماز انتظار می ایستادند. مردی بود که نامش با نماز وبا آدینه پیوندی دیرینه داشت. از سایه سار نجیب چشمانش هزاران دل به میهمانی اشک می رفت. او که باران همیشه درخیمه چشمانش می سوخت. مردی که پس ازسالها مبارزه کوله باری از رهایی را  به آسمان برد وملتی را درغم فقدان خود غرق ماتم کرد. قلب امام در هجرانش شکست ولبانش درسوگ او اینگونه سرود: « او برای اسلام به منزله ی حضرت ابوذر و زبان گویای او چون شمشیر مالک اشتر برنده بود وکوبنده مرگ او زود رس بود وعمر او پربرکت». درسوگ آن بلند اختر ابرهای گریه به خروش آمدند. کوههای طاقت ملت لرزیدند .دستها برسر  زدند و پیکر اهورایی اش را برشانه ها بدرقه کردند. همه ی آدینه ها سیاه پوش شدند وهمه گلدسته ها درماتم او خاموش به نظاره ایستادند.

ای از بهشت پاک خدا. هدیه زمین! بهشت ارزانی وسعت روحت باد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:36  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

     کاش دراین رمضان لایق دیدار شوم        سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

     کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان      تا که همسفره تو لحظه افطار شوم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:34  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

ژاله تا آن روز جز نامی بر دیوارهای شهر نبود کسی نمی پنداشت روزی درمیان بالهای ملائک نا پدید شود و معراج هزاران پرستوی عاشق گردد. کسی گمان نمی کرد آنجا مسیر پیوستن سیل خروشان فریادها به اقیانوس موج انگیز حماسه شود. قطره ها دربی نشانی به هم می پیوست و کم کم دریایی از حضور شدند . قطره ها جوی و جوی ها نهر ون هرها به هم می پیوستند. دریایی از خشم گرد آمده بود و فریادها دریا را طوفانی تر می کرد. رساترین فریادها در فضای شهر می پیچید .نبض تند زمان ضرب آهنگ فاجعه ای عظیم داشت. ورق برگشت و گلوله ها به سوی فریاد رفتند. حنجره ها به گرمی می تپیدند . هنگامه ای به پاشد و فصلی دیگر در رویش قلبها ازسینه های شکسته رقم خورد و در گذر ایام ماندگار گردید. ژاله بر گلبرگ لاله ها نشست در و دیوار در طراوت خون شسته شد و ژاله در ازدحام لاله ها گم شد. 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

ماه مبارک رمضان

خدایا! در این ماه روزه ی ما را پاکی جسم و روح و عقلمان قرار بده!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:12  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

دخترم مگر نمی بینی

زهرا کاوه/ فرزند شهید محمود کاوه

به نام خداوند شهید، همانانی که با صداقت وخلوص نیت گام برعرصه گیتی نهادند. و در راه اعتلای کلمه طیبه با تمام وجود ازجان و مال و فرزندان خود گذشتند، فرزندانی که هنوز به دنیا نیامده بودند ویا هنوز گویش کلام آنها کامل نشده بود وبا لحن شیرین بچه گانه خود به سختی کلمه بابا را با زبان می آوردند، آری من هم آن روز در آغوش سراسر عاطفه و مهرپدرهمچون سایر کودکان ازمحبت پدری بهره مند می شدوپدری که سرشار از مهر وعطوفت، برخاسته ازعلم حضوری بود و با انتخاب لباس زیبای شهادت این شهد شیرین راچشید وما را به خدا سپرد.حضوری که مرا تا انتهای خط زندگیم بیمه ساخت. اما این رازی است که آن راز تنها در اختیار همان اولیایی است که به رسم امانت ازاهل بیت عصمت وطهارت دریافت نموده اند.

گفت حافظ من وتو محرم این راز نی ایم

ازمی لعل حکایت کن و شیرین دهنان

راستی این راز حضور چیست؟ قبل از آنکه بدانیم علم حضور چیست بهتر است که بدانیم اصلا علم چیست؟ علم نوری است که چون بر مجهولات می تابد آن را معلوم می کند و بر دوگونه است: علم حصولی وعلم حضوری. علم حصولی همان است که با درس وبحث به آن می رسیم، همانی که ما دانشگاهیان در پی آنیم. می خواهی بدانی فایده اش چیست؟ فایده آن خدمت به خلق است. اما علم حضوری چیست؟ پدرفرمود: آن است که آنچه درآفاق می بینی درانفس آن راپیاده کنی. گفتم چه را؟ گفت اصول دین را.گفتم اصول دین ، توحیداست وعدل است ونبوت وامامت وقیامت.گفت : آری.گفتم: چگونه؟ گفت: با کسب علم وعمل به آن علم، همان علمی که در پرتو فروع دین به حضور رسیده است ودر راه خدا تسلیم محض شده است.از پدر پرسیدم که تسلیم چیست؟ گفت : فرزندم ! انسان همیشه و در همه حال تسلیم است. یا تسلیم فرمان خدا یا تسلیم فرمان شیطان. اگر ولی خدا فرمان دهد انسان یا به فرمان او عمل می کند ویا عمل نمی کند.درصورتی که عمل کند تسلیم فرمان ولی الهی است پس تسلیم فرمان خداست واگر تسلیم فرمان خدا نبود بدون چون وچرا تحت فرمان هوای نفس است که درحقیقت تسلیم فرمان شیطان است. ولی شهیدان ، تسلیم فرمان خدا هستند.آری میدان تسلیم،  عجیب میدانی است! میدان تسلیم میدانی است به وسعت بی نهایت، که درآن میدان، عشق از وجود شهید به معراج می رسد، در آن میدان دلاوری و رشادت و ایثار از وجود شهید به معراج می رسد. راحت تر بگویم همه چیز از وجود شهید به معراج می رسد.

یا ابا عبدالله الحسین یا وجیها عندالله ویا اهل بیت النبوه(علیه السلام) آیا می شود ما را هم به این میدان بیاورند تا ماهم راه معراج دلاوری و رشادت وشجاعت وبندگی خدا بشویم. ای شهیدان: جای شما خالی! کاش بودید و دلاوری ها و رشادت های شما شیران روز و زاهدان شب را به نسل امروز، خود منتقل می کردید.وای کاش حال و هوای لحظات حمله برنفس اماره وحمله بر دشمن بعثی وحماسه های به یاد ماندنی تان رابیشتر به تصویر می کشیدید! شما که رفتیداین مسئولیت خطیر بردوش چه کسانی نهادید؟ آیا غیر دانشجو وطلبه است؟ آیا غیر از استاد و اهل قلم است؟ وآیا غیر از هنرمند و رزمنده است؟ بهتر بگویم آیا این تکلیف خطیر بر دوش غیر استاد بسیجی و دانشجوی بسیجی وطلبه بسیجی وهنرمند بسیجی است؟ اصلا این فقط در خور شأن شماست، بیایید ازخود شروع کنیم .دیگر کلاسور خود را با عکس غریبه نیاراییم.دیگر اتاقمان رابا نقش و نگار غریبه مزین نکنیم. راستی! این ظاهر است، بیاییم خانه قلب و فکر و دل خودمان را مزین به  نقش ونگار اولیای الهی و شهیدان سرافراز نماییم. کامل بگویم؛ بیایید خانه دل را فقط خانه خدا کنیم .چه با صفاست آن زمان که آثار شهیدانی همچون علم الهدی ها، آوینی ها، کاوه ها، برونسی ها، رحیمی ها وآقاسی زاده ها و همه شهدا را در زندگی مان به تصویر بکشانیم. بیایید شهید فهمیده را بفهمیم.بیایید تا به فرمان رهبری معظم انقلاب جنبش نرم افزاری را جدی بگیریم.

بگذارید در پایان، این را بگویم شاید ان شاءالله پیام را رسانده باشم شبی بر مظلومیت ولایت اشک می ریختم واشک در چشم خوابم برد. پدرم شهید محمود کاوه را دیدم که بس اندوهگین است ومرا درآغوش کشید ولب های بهشتی اش را بر رخسارم گذاشت. احساس آرامش تمام وجودم را فراگرفت و از اندوه پدر شوال کردم. جوابم داد، دخترم مگر نمی بینی از خون من و همرزمانم نردبانی ساختند وحریم ولایت را پاس نداشتند!؟ از خواب پریدم وشهیدان را دراین غصه شریک دیدم .گفتم: امروز با شما عزیزان این را درمیان بگذارم شاید که این حضور نقطه امیدی باشد که بیاندیشیم که چه باید کرد و چه باید گفت. قدم درجای قدم شهیدان بگذاریم نه قدم بر روی خون شهیدان وسخن در راه شهیدان بگوییم نه سخن غیر از راه شهیدان.

بار پروردگارا ! برشهیدان وامام شهیدان درود فرست و یادگار شهیدان، نائب برحق امام زمان(عج) رهبر فرزانه انقلاب را تا دولت کریمه حضرتش نگه دار.

 منظور از پدر حضرت آیت الله العظمی حکمت نیا رحمت الله علیه می باشد. بخش علمی مقاله از بیانات ایشان است.

منبع: نشریه اشراق اندیشه شماره ۲۳

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:32  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 خلاصه ای از زندگی آیت الله العظمی مرعشی نجفی

۱۲۷۶ش: تولد درنجف اشرف

۱۲۹۲ش: نبرد علیه اشغالگران انگلیسی درعراق

۱۲۹۹ش:آشنایی با شهید مدرس

۱۳۰۱ش: سفر به ایران. درگذشت پدر و مادرش

۱۳۰۲ش: ورود به شهر قم و حوزه علمیه

۱۳۰۴ش: دیدار با رابیندرانات تاگور

۱۳۴۱ش: اعلام مرجعیت وی همزمان با مرجعیت حضرت امام خمینی(ره)

۱۳۴۲ش: همکاری با گروه فدائیان اسلام . همکاری با امام خمینی (ره) درنهضت ۱۵خرداد. صدور بیانیه ی اعتراض به دستگیری امام خمینی (ره) وتایید مرجعیت ایشان.

۱۳۴۵ش: افتتاح رسمی نخستین ساختمان کتابخانه بزرگ ایشان درمدرسه علمیه مرعشیه ی قم

۱۳۵۳ش: پاسخ شدید به اهانت روزنامه اطلاعات نسبت به امام خمینی(ره).برپایی تنها مراسم شهادت مرحوم شهیدآیت الله حاج مصطفی خمینی

۱۳۵۷ش: صدور اعلامیه ای مهم به مناسبت ۲۲بهمن ( روز بزرگ پیروزی انقلاب اسلامی)

۱۳۶۰ش: حمایت همه جانبه ازدفاع مقدس (درمقابل رژیم بعثی عراق)

۱۳۶۷ش: صدور فرمان امام خمینی (ره) به نخست وزیر درزمینه کمک به کتابخانه بزرگ ایشان

۱۳۶۹ش: به زمین زدن کلنگ بنای مفصل و عظیم کتابخانه جهانی ایشان درقم. رحلت ( درشامگاه روز چهارشنبه ۷شهریور مصادف با ۷صفر ۱۴۱۱ق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 9:32  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

                  

به دلیل خطرترورهای منافقین ما مجبور بودیم تابستان پنجره های اطاق راببندیم .اطاق ها خیلی گرم می شد وچون تاآن زمان کولر نداشتیم آقای رجایی درتعاونی محلی برای کولر ثبت نام کرد.درآن زمان این نوع کالاها جیره بندی واز طریق قرعه کشی عرضه می شد. یک روز دیدیم بدون آن که با ما حرفی بزنند یک کولر آورده اند ومی خواهند نصب کنند.به آقای رجایی تلفن کردم و ایشان هم تعجب کرد.پرسیدم: شما گفته اید کولر بیاورند؟ گفن: نه من چنین چیزی نگفته ام وشما می توانید آن را قبول نکنید وبرگردانید.

بعدها که با ایشان مصاحبه کردند که چرا شما با این که کولر نداشتید با توجه به مسئولیتی که دارید واین کولر حق شماست آن را برگرداندید؟! پاسخ داد: ماهم مثل همه اگر قرار است کولر داشته باشیم باید درنوبت باشیم واگر قرار باشد به من کولر داده شود به خاطر مسئولیتی که دارم باید آخرین نفری باشم که کولر می گیرم.

کتاب خاطراتی از شهید رجایی ص۱۱۰

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:20  توسط بیسیم چی و دستیارش  |