تبليغاتX
نورالشهدا
کانون فرهنگی نورالشهدا بسیج دانشجویی شهید چمران دانشگاه پیام نور گناوه
داشت می گفت خداحافظ و مادر می سوخت
آب می ریخت ولی کوچه سراسر می سوخت
رودی از شهر خودش بود وبه دریا می رفت
روزگاری که در آتش تن کشور می سوخت
آسمان زیر قدمهاش تکان می خورد و
ابرها خیس عرق می شد ومعبر می سوخت
رفت انجا که نگاهش به خدا می افتاد
رفت انجا که دلش اول و آخرمی سوخت
بازمعشوق...وبیداری عاشق تاصبح
شب دراز و در دل باز و قلندر می سوخت
عملیات عطش‘ رمز که یا زهرا (س)بود
داشت بر روی لبش سوره کوثر می سوخت
آسمان بر سر او آتش وخون می بارید
در رگش آتش وخون ‘ هردو برابر می سوخت
شعله ور می شد و تا پای نبودن می رفت
قبل خاموش شدن باز هم از سر می سوخت
با خودش گفت: جهان بوی تعفن دارد
از همین بود که چون عود معطر می سوخت
تیر وترکش به سر وپا و دو دستش می خورد
صحنه ای بود که حتی دل سنگر می سوخت
آتشی دست خدا بود وخدا هم می خواست
تا ببیند چه کسی از همه بهتر می سوخت
" بلبلی خون دلی خورد وگلی حاصل کرد"
داشت در خون خودش یک گل پرپر می سوخت

حسین اسحاقی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:58  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

                                                        

چه استوار و چه با صلابت گامهایت بر روی خاکهای این مرزو بوم.

نمی دانم اندازه اش بود یا نه؟ فقط می دانم که بندها را چند دور می پیچید تا از پایش نیفتد. یارش بود و همراه او.

چه جاهایی را که با هم همسفر نبودند. او بود که پاهای کوچکش را در مقابل سنگلاخ ها حفظ کرده بود ولی آن روز دیگر پوتین هم توان جلوگیری نداشت. آن لحظه که پا در پوتین بود و پوتین بر روی مین قرار گرفت...

آه خدایا دیگر نمی دانم چه شد؟مدتی او را ندیدم ، اول فکر کردم شهید شده است . اما پس از چندی فهمیدم که او پاهایش را همراه با پوتین از دست د اده است...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:26  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

                                            

مثل همیشه نمازجماعت صبح وزیارت عاشورا را خواندیم. باید آماده

حرکت به سمت محل تفحص می شدیم که داخل خاک عراق بود.

رمزحرکت آن روز به نام امام هشتم نامگذاری شد«یا امام رضا(ع)».

حرکت کردیم و با مدد از آقایمان کار را شروع کردیم. تا عصر هشت تا

شهید رابچه ها بوسیدند! چند تا شهید هویت داشتند و چند شهید هم گمنام بودند.

بچه ها مشغول بررسی پیکر مطهر یک شهید گمنام بودند تا شاید مدرکی از هویت او را پیدا کنند خط

سبز رنگی پشت پیراهنش نمایان شد. پیراهن را کنار زدیم نوشته شده بود: «یا معین الضعفاء» 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:18  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

بانام رضا به سینه ها گل بزنید

وزاشک به بارگاه او پل بزنید

فرمودکه هرزمان گرفتارشدید

بردامن ما دست توسل بزنید

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:3  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

                                                  

حسادتم رابه عشقم ببخش

 لحظه ای فقط استراحت کن! 

و جارویت رابه من بده آقای خادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:48  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

                                                             

برای شناسایی جنازه که به عراق رفتند محمدجواد(تندگویان) سه جور مومیایی شده بود که زمان شهادت او به راحتی معلوم نشود .خودشان ادعا می کردند ده سال است که شهید شده اما دروغ می گفتند . اول یک جنازه دیگر را تحویل دادند اصرار هم می کردند که همین است .گروه ایرانی تهدید کرده بود که اگر جنازه واقعی را تحویل ندهید برمی گردیم ایران و می گوییم تندگویان زنده است . همان تهدید کارگر شده بود .جنازه اصلی راکه آوردند همه هاج  و واج مانده بودند .محمدجواد شکسته شده بود .خیلی!  از روی آثار شکنجه ساواک که ژای راستش را با مته سوراخ کرده بودند جنازه شناسایی شد. درتابوت راکه باز کردند انگار جواد خوابیده بود. انگار باید همه آرام گریه می کردند که نکند بیدار شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:58  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 این عمرچقدر زودگذراست ودر نتیجه چه می خواهیم بکنیم...

پس چه بهترکه خود رابه همراه دوستان درکنار یار ببینیم.

عمر او چقدر زودگذشته بود!... جشن 18سالگی اش را در بهشت زهراگرفتند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:41  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

                                     

 مرحوم قطب الدّين راوندى روايت كرده است :
روزى از امام جعفر صادق عليه السلام سؤ ال كردند: روزگار خود را چگونه سپرى مى فرمائى ؟
حضرد در جواب فرمود: عمر خويش را بر چهار پايه و ركن اساسى سپرى مى نمايم :
مى دانم آنچه كه روزى براى من مقدّر شده است ، به من خواهد رسيد و نصيب ديگرى نمى گردد.
مى دانم داراى وظائف و مسئوليّت هائى هستم ، كه غير از خودم كسى توان انجام آن ها را ندارد.
مى دانم مرا مرگ در مى يابد و ناگهان بدون خبر قبلى مرا مى ربايد؛ پس بايد هر لحظه آماده مرگ باشم .
و مى دانم خداى متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و بايد مواظب اعمال و حركات خود باشم .

منبع: کتاب چهل داستان وچهل حدیث از امام جعفر صادق (ع)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:14  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

                                                        

یادش بخیر! آن روزها چقدر با انگشتمان روی آسمان یادگاری نوشتیم .جبهه گهواره بود تا شهدا آرام بگیرند. چقدر در بی حجمی پرسه می زدیم .یاد پرسه هایمان به خیر! پرسه هایمان در سرخ. پرسه هایمان درآبی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:9  توسط بیسیم چی و دستیارش  | 

 

شب های حمله شب های لطیفه ولطافت بود . ناگهان از صدای گلوله ها حجم زمان می ترکید وبوی قیامت می وزید. گلوله ها پیام های داغ خود را رد وبدل می کردند وخدا بر گونه های بچه ها بوسه می زد. آن قدر آتش می بارید که شب همه روز می شد وستاره ها همه گم می شدند در لحظه های همه شعر وجنون فواره می زد .بچه ها جلو می دویدند تا گلستان ابراهیم را که در میان شعله های آتش دیده می شددر آغوش بگیرند. فریاد می زدند وخدا را تنفس می کردند.انگشت روی ماشه میگذاشتندوخون ازگلوی فضامیچکید.بچه هایکی یکی می افتادندوبذرباغهای آینده در خاک ها پخش می شد و پلک ها نا خودآگاه بسته می شد تا نگاه ها عمیق تر شوند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:3  توسط بیسیم چی و دستیارش  |