از ولاي مرتضي دل را چراغان می کنیم
با علي بار دگر تجديد پيمان ميكنيم
آرزوى هر شيعهاي است كه اى كاش زمان ، به عقب برگردد و در حجة الوداع در كنار پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) حاضر شود و در روز غدير، با مولايش اميرالمومنين علي(عليه السلام) دست بيعت دهد و به حضرت، عيد ولايتش را تبريك بگويد.
اى كاش اميرالمؤمنين(عليه السلام) اكنون زنده بود، و هر ساله در روز غدير به حضورش شرفياب مىشديم و با او تجديد بيعت مىكرديم و بار ديگر به او تهنيت مىگفتيم.
آخر شيعه دلش براي اميرالمومنين ميتپد. نام علي(عليه السلام) به روح شيعه طراوت ميبخشد و به جانش نشاط . شيعه افتخارش بر اين اينست كه امام و مقتدايش عليست .
شيعه به نام و ياد علي پَر پرواز ميگيرد و پا به پاي ملائك، ملكوت را در مينوردد. بياييم و به حق شيعه باشيم و دست بيعت بسوي مولا و سرورمان اميرالمومنين دراز كنيم. چرا كه بيعتي همانند بيعت سلمان، ابوذر، مقداد و مالك نياز است كه تا پاي جان در كنار مولايمان بمانيم.
نكند بيعت با علي را فراموش كنيم و به اصحاب سقيفه بپيونديم!!!
نكند بيعتمان همانند طلحه و زبير به طمع حكمراني بر جايي باشد!!!
غدیربود؛ رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم وبگوییم: برادر: عیدت مبارک؛ پیشانی اش از آفتاب ربذه سوخته بود. به بن سکیت گفتیم : علی، هیچ نگفت ؛ نگاهمان کرد و گریست زبانش را بریده بودند.
خواستیم دست های میثم را بگیریم وبگوییم: سپاس خدای را که ما را از متمسکین به ولایت امیرالمومنین قرار داد: دست هایش را قطع کرده بودند.گفتیم : یک سیدی را بیابیم وعیدی بگیریم؛ سیدی ، کسی که از بنی هاشم ، جسدهایشان درز لای دیوارها شده بود وچاهها از حضور پیکرهای بی سرشان پربود؛ زندانی دخمه های تاریک بودند وغل های گران برپا، در کنج زندانها، نماز می خواندند.
فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند وصبرکند تا ماندگان برسند ، فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد وبالا رود ، صدایش کند ودستش رابالا بگیرد، فقط گفتن جمله کوتاه « علی مولاست» نبود . کار اصلا این قدر ها ساده نبود . فصل اتمام نعمت ، فصل بلوغ رسالت، فصل سختی بود.
بیعت با علی (ع) مصافحه ای ساده نبود، مصافحه با همه رنج ها یی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه سه حرفی، باید کشید ، ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق، سخت گیر بود .این روزها ولی همه چیز آسان شده بود .این روزها« علی مولاست» ، تکه کلامی معمولی وراحت است.
اگر راحت می شود به همه تیرک های توی بزرگراه ، تراکت سال امیرالمونین زد وروی تابلوهای تبلیغاتی ، با انواع خط ها نوشت «علی» ، اگرخیلی راحت وزیاد وپشت سرهم می شود این کلمه راتکرار کرد وتکرار، حتما جایی از راه را اشتباه آمده ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان ، مصافحه کرده ایم وگرنه با او، کار حتما سخت بود، صبوری بی پایان برحق وتاب آوردن عتاب هایش ، حتما سخت بود.
آن مرد ناشناس که دیروز کوزه آب زنی راآورد ، صورتش را روی آتش تنور گرفت که « بکش، این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان ویتیمان غافل شده است.» آن مرد ناشناس سر بردیوار نیمه خرابی در دل شب دارد، می گرید ومی گوید :« آه از این ره توشه کم، آه از این راه دراز» وما بی آنکه بشناسیمش ، همین نزدیکی ها ، جایی نشسته ایم وتمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم واز خود بی خود شویم.
عجیب است ، آن مرد هنوز هم مرد ناشناس است.
ازجنس اشکم٬ خاکی تر از گرد و غبارپریشان « غزه» و دلتنگ تر از غروب های غمگین « رفح».از جنس پروازم٬ پرواز گنجشکان بی آشیانه « اریحا» .می خواهم از این جا دری به بهشت باز کنم٬ تا فردا چشمان بی فروغم به طلوع آتشین آفتاب پیروزی آویخته شود. این جا سرزمین من است. سرزمین زیتون های بهشتی. اما در سرزمین خود غریبم. از جنس شیشه احساسم. در مسیر گلوله های اهریمن از جنس بغضم. بغضی به سنگینی پرواز. مانده در قفس. دیگرنه بهانه ای برای گریستن باقی مانده ٬ نه حرفی برای آه و نه بغضی برای سودا ٬ دست به عصای کدام واژه بیاویزم؟ دیگر نه سر پناهی باقی مانده که خمپاره ها مستقیم برفرق ها ننشیند و نه سنگی که سد راهشان شود. آوار نامردمی است که برسرم فرود می آید و خروار خروار قساوت که کودکانم را در خون شناور می کند. هر صبح می آیند تا کودکان را با گلوله آرام کنند و سقف خانه ها را برخواب خوش آنان فرو ریزند .کودکانی که دیگر نشاط بازی ندارند و با مرگ زاده شده اند و در تهاجم گلوله ها پیچ و تاب می خورند و در سرخی خون خود می آرامند. این جا فلسطین است. پاره ای از جگر اسلام که این گونه پاره پاره شده است واین انتفاضه است که روزی همه قفس ها را خواهد گشود. به نامت امید بسته ام وبرای دستان سبزت دعامی کنم٬ ای انتفاضه!
۹/ذی الحجه
عرفه چشمه جوشان روشنایی ٬ آغاز آگاهی و بینایی است.عرفه یادآور فراق انسان است از یگانه معبودش .روزی است که آدم٬ جدامانده از اصل خویش٬ سرگردان و حیران٬ به گناه خویش اعتراف کرد.عرفه روزی است که انسان به فطرت خویش باز می گردد.عرفه روز نیایش است٬ روز استجابت دلهای زخمی است.روز وقوف در صحرای یاد"او" زیر آفتاب داغ نگاهش .عرفه روز قدر است٬ برای انسانهایی که در روز قدر آمرزیده نشده اند.در اهمیت این روز همین بس که امام صادق(ع) فرمودند:اگر ماه مبارک رمضان بر کسی گذشت و او آمرزیده نشد٬ امید به آمرزش او تا ماه مبارک آینده نیست؛مگر آنکه عرفه را با شرایطش درک کند.در این روز،دعای عرفه امام حسین (ع) را زمزمه می کنیم؛به یاد آن عزیز که حج را نیمه تمام رها کرد تا در قربانگاه عشق آن را به اتمام برساند.
شهید چمران درباره حادثه ۱۶ آذر می گوید:
وقايع آن روز چنان در نظرم مجسم است كه گويي همه را به چشم مي بينم، صداي رگبار مسلسل در گوشم طنين مي اندازد، سكوت موحش بعد از رگبار، بدنم را مي لرزاند، آه بلند و ناله جانگداز مجروحين را در ميان اين سكوت دردناك مي شنوم. دانشكده فني خون آلود را در آن روز و روزهاي بعد به راي العين مي بينم........
نيكسون معاون رئيس جمهور آمريكا به ايران مي آيد تا نتيجه بيست و يك ميليون دلار خرج كودتا را ببيند.
« خصوصيت بالقوه دانشجويان در اين است كه با تحرك گرايش، استنباط و فهم خود فضا را تغيير مي دهند.»
شرط اصلي در تضمين امروز و فرداي دانشجو ميزان برخورداري او از معنويات است. فارغ التحصيل دانشگاه ما بايد نسبت به كشور و ميهن خود وفادار و متعهد باشد. با رافت و عطوفت با انسان ها برخورد كند و تنها در انديشه پر كردن جيب خود نباشد و براي رسيدن به اين هدف، انس با خدا و چشيدن لذات ذكر و دعا و تضرع اجتناب ناپذير است و اين هديه بزرگ را تشكل ها و انجمن هاي اسلامي بايد به دانشجويان تقديم كنند.»
شهادت امام محمد باقر(ع)
۷/ذی الحجه
شهرمدینه روز ۷ ذی الحجه سال۱۱۴ هجری قمری٬ بار دیگر شاهد عروج ملکوتی فرزندی از تبار پاک پیامبر(ص) گردید. این امام همام در سراسر عمر شریف خود به نشر و اشاعه معارف الهی مشغول بود و مقدمات یک دانشگاه بزرگ اسلامی را پی ریزی نمود. او گشاینده دریچه های دانش و جامع و شکافنده علوم بود.آثار بزرگ علمی و شاگردان برجسته ای که در مکتب وی تحصیل نمودند٬پیشگویی پیامبر را عینیت بخشید که به جابر ابن عبدالله انصاری فرموده بود:« بعد از من شخصی از خاندان مرا خواهی دید که اسمش٬ اسم من و سیمایش٬ شبیه سیمای من خواهد بود.او درهای دانش را به روی مردم خواهد گشود.»
۶/ذی الحجه
عالم گرانقدرُآیة الله جوادی آملی که درسال ۱۴۰۷ ٬ عازم مکه مکرمه شده بودند و از نزدیک فجایع خونبار آل سعود را مشاهده کرده بودند٬ در کتاب « قداست و امنیت حرم » چنین نوشته اند:« بعد ازظهرجمعه ششم ذی الحجه۱۴۰۷ ٬ هنوز راهپیمایی برائت ازمشرکین درمکه به پایان نرسیده٬ درحالی که پیشاپیش راهپیمایان٬زنان و سالمندان و معلولین جنگ تحمیلی و...بودند٬ مأموران آل سعود که به دستور مستقیم سلطان طاغی حجاز که خود را خادم الحرمین می نامد و به فرمان قطعی آمریکا٬شروع به سرکوب زائران غریب و بی پناه نمودند٬ به طوری که صدها نفر از زن و مرد مسلمان کشته و صدها نفر دیگر زخمی و مجروح و خفه شدند... این کشتار بی رحمانه با سلاح گرم و سرد و گاز انجام شد و صفیر مسلسل آل سعود در فضای حرم امن الهی پیچید و درماه حرام و دربلد امین٬ زائران محرم را به جرم تبری ازمشترکان اینچنین کشتند...»
آن گاه که درون خویش را از خود تهی یافتی و بیرون خویش را خالی از خدا...قرآن بخوان!
آن گاه که در دریای خروشان زندگی ٬ در چنگال طوفان جهل و ترس اسیر شدی و ساحل صلاح وصلح و کشتی نجات و رهایی را آرزو کردی ٬ قران بخوان !
آن گاه که عقلت ٬ احساساتت را به بندکشید و فکرت « عشقت » را ... قرآن بخوان!
آنگاه که در کوچه باغ های یأس ٬ حیران وسرگردان ٬ نا امید و پریشان ٬ در جستجوی قطره ای آب ٬ کشتزار خشک و قحطی زده اندیشه ات را تسلی می دهی ٬ از دریای بی کران امید لختی برگیر و ...قرآن بخوان !
آن گاه که مرگ را « ختم» و«معاد» را «وهم» ٬ وپندار خود را ٬ « حتم» یافتی ٬... قرآن بخوان!
آن گاه که غرور ٬ وجودت را گرفت و تفاخر شعورت را ٬ و ذلت خویش را عزت و نخوت خویش را همت یافتی قرآن بخوان!
آن گاه که از درستی گسستی و بر مرکب سستی نشستی و به پیوستی و در منجلاب تباهی رهایی را خواستی قرآن بخوان!
آن گاه که نهایت سعادت را بودن و شهادت را نهایت حیات پنداشتی قرآن بخوان!
آن گاه که گذشته را حسرت و حال را عسرت و آینده را حیرت احساس کردی ٬ « شب قدر» را یادآور وآن گاه قرآن بخوان!
آن گاه که در دل سیاه شب و در اعماق تاریک ظلمات ٬ در جستجوی نور و روشنی ٬ ره می پویی ودر آرزوی صبح و سپیدی ٬ افق را به امید نظاره فلق می نگری تا شاید طلوع فجر را در نیمه شب تماشا کنی ٬ « قرآن » را باز کن ٬ تا رد فلق برگ هایش ودر افق اندیشه ات شفق را دریابی ٬ آن گاه ...قرآن بخوان!
...اینک ٬ قرآن بخوان!
شهید مهدی رجب بیگی٬ نوای ملکوت/ علی علیزاده
۲۹ /ذی القعده
نامش محمد و لقبش جواد بود و وجودش سرشار از حلم و پارسایی و ایثار و سخاوت و در هشت سالگی تاج امامت را بر سر نهاد .نقل است که روزی در مدینه زیر درخت خشکیده خرمایی نشست .کوزه ای آب برایش آوردند.آن حضرت زیر همان درخت خشکیده وضو ساخت و به نماز ایستاد .بعد از نماز ٬مردم آن درخت خشکیده خرما را سرسبز و پر میوه دیدند٬از خرمای آن خوردند و از طعم لذیذ آن خرما شگفت زده شدند.
کدام نام ، آشناتر از«گم نامی» است که درروزگار «بی مهری» ، جزجاده های عشق وآسمان رانمی شناسد وجز به سفر به سرزمین های خلوت خلوص به چیز دیگری نمی اندیشد؟ کدام سخاوتمند است که در اوج تشنگی، مهربان وبی دریغ، قمقمه آب خود را با اسیری بدهد که تاچند لحظه قبل سینهاش را نشانه رفته بود؟ کدام لشکر است که درآن همه، با اخلاص تمام ، به دنبال « محونام» باشند نه «ثبت نام». کدام قصیده وغزل است که « بسیجی» رانشناسد؟ کدام حماسه است که گذارش به دستان سبز او نیفتاده باشد؟ کدام اعجاز است که از پیش چشمان بیدارش پنهان مانده باشد؟ کدام جاده آسمانی که به قنوت شبانه اش ختم نشده باشد؟ «بسیجی» ، دیده ی بیدار عشق است» که همواره بسیجی مانده وعطر صلوات همیشه، از خاکریز های وجودش، روح فزای شهراست. بسیجی، این نام بلندآوازه، که برخورشید نگاشته شده، ستوده باد!
ط.تهامی