سالی گذشت باز نیامد و عیدشد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد
مادر کنارسفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند و...خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی نا امیدشد
ده سال گریه های مرا دید وبغض کرد
حرفی نزدنگفت چراناپدید شد
ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعیدشد
بعد از گذشت این همه دلواپسی ورنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد
مریم سقلاطونی
غبارخانه بروبید عیدمی آید
زکوچه هاست که بوی شهید می آید
صدای دلکشی از دور محملم را برد
دوباره رایحه جبهه ها دلم رابرد
کجا شهید بمیرد که پرپری بزنیم
بیا به مجلس ترحیم خود سری بزنیم
دوباره صاعقه از زیر خاک آوردند
هزار شاخه گل سینه چاک آوردند
هنوز رایحه جبهه ها خیالی نیست
شلمچه زان همه شب زنده دار خالی نیست
هنوز لشکر 10نذر سیدالشهداست
دوکوهه در تب پرواز حاج همت هاست
هنوز ساحل و والفجر 8 خونین است
جبین آب از آن التهاب پرچین است
هنوزخاک شلمچه جنون به دل دارد
زهجر آن همه خورشید خون به دل دارد
سخن بگوی طلائیه باز دلتنگم
برای سجده سرخ نماز دلتنگم
خروش سینه زنان را هویزه می شنوی
صدای قاری قرآن زنیزه می شنوی
تبسمی به من ای فکه هر دوتنهائیم
چگونه بعد شهیدان هنوز برپائیم
پراز دعای کمیلی پر از جنون کارون
کجاست منزل لیلی جزیره مجنون
توای شهید که نامت خلاصه پاکی است
چقدر پیرهن خاکی تو افلاکی ست
به استخوان وپلاک شکسته ات سوگند
بهخ جان مادر پهلو شکسته ات سوگند
دلم زهجرتوای دوست شعله ور شده است
زاستخوان تو قلبم شکسته تر شده است.
ایمان در جبهه شهید شد و تردید پشت جبهه ناکام باقی ماند.دوکوهه مغموم است اما اشتباه نکنید او جنگ را دوست ندارد٬ جمع با صفای بسیجیها رادوست دارد٬ جمع شهدا را آرزومندان عرصه ای است که در آن کرامات باطنی انسانها بروز می یابند.دوکوهه قطعه ای از خاک کربلاست٬ اما در این میان حسینیه را قدری دیگر است.کسی می گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگویداز آن سری که میان او و کربلاست.
به درد می گفت ساکت
شهید سروانی براثرترکش خمپاره چند انگشت دست راستش از بین رفته بود.در دوره مجروحیت معلوم بود خیلی درد می کشد.گاهی به محل زخم اشاره می کرد و می گفت:ساکت.ساکت شو نمی توانی اشک مرا در بیاوری.ساکت.
به محض اینکه بهتر شدبرگشت منطقه٬ خانواده اش به من می گفتند با او صحبت کن و بگو تو ایثار خودت را کرده ای .دیگر با داشتن زن و فرزند نمی خواهد بروی جبهه.من با احتیاط این مطلب را با او در میان گذاشتم که بر آشفت و با نفیر گفت:مگر ممکن است عراق درخاک ایران باشد و من در خانه؟
نامت محمد استونشانت٬ نشان گل
میلادباشکوه توای باغبان نور
همزادنغمه خوانی بلبل زمان گل
قرآن تویی چو خیره نظرمی کنم به نور
گل می کند دوباره نگاهم میان گل
این جای حیرت است که درگلشن کساء
هم شاخه ی گلی تو و هم باغبان گل
ای باغبان آل خدا! در زمین بکار
با مهدی ات دوباره تو یک آسمان گل
محمد می آید.
محمد در ماه «ربیع» می آید و همراه باخود٬ ربیع قلوب٬ بهار جان هاو طراوت ایمان را به همراه می آورد.
محمد می آید.
از نسل ابراهیم بت شکن٬ از سلاله پاکان٬ از دامن «آمنه» عفیف٬ از مکه معظمه٬ ازخانه خدا...
با مشعلی از«حق» فرا دست که می بینی آتشکده «آذرگشسب» با طلوع حضرتش ٬ به خاموشی می گراید به نشان فرو مردن فروغ دروغین آتش اهورایی در جلوه جمال الهی و جلال کبریایی و این«صبح» صادق رسیدن «روز» را نوید می دهد.پس ازشب دیجور و ظلمت ظلم پس ازقرن ها قساوت و سال ها سفاهت و با این«میلاد»٬ لرزه و شکاف در کاخ «کسری» می افتد به نشانه این که ازاین پس ٬ «کعبه» کوی عشق است و سکوی آزادی وبنای یادبود عدالت و برابری و توحید.
و سمبل قیام مردم و قوام امت
ورمز خضوع.در برابر فقط «الله».
نه «جم»ها٬ نه«کی»ها٬ و«کسری»ها و«قیصر»هاو«فرعون»ها...
محمد می آید.
مردی است ازتبارپاک ابراهیم٬ آخرین حلقه ازسلسله نورانی رسولان که همواره مبشران دادو آزادی معلمان اخلاق بودندو رابطه میان خالق و خلق...
می آید...
تبر ابراهیم بردوش٬ عصای موسی در دست٬ قلب مسیح در سینه٬ عزم نوح در اراده٬ صبر ایوب در دل ٬ زیبایی یوسف دررخسار٬ حکمت لقمان برزبان ٬ حکومت داود و سلیمان در سایه قرآن ٬
می آید...
می آید...
با «فرقان».با «آیات».با «بینات».با«نور».با«ذکر»با«کتاب».با«هدایت».با «قرآن».با«بشارت».با«انذار».
با«وعد».با«وعید»
می آید...
تا دشمنی ها رابه دوستی تبدیل کند.
تا دل ها را به هم نزدیک سازد.تاپراکندگی ها را به وحدت برساند و نیروها وشمشیرها را٬ به جای «برهم» بودن .«باهم » باشند.
تااز«دیو» فرشته بسازد.
واز حیوان٬ انسان..
واز بیگانه دوست ...
واز رها٬ بنده...
وازبنده آزاد...
محمد می آید..
محمد از بطن تاریخ وعمق زمان٬ در«هفدهم ربیع» می آید.با اخلاقی جذب کننده وبرگیرنده وبرکشنده ورشد دهنده٬بارفتاری سرشار از تواضع وفروتنی وخاکساری.
ماه «ربیع الاول» است ...بهارنخستین وطلوعی نوین.
و...محمد می آید.
درآذرماه سال هفتادوشش٬ به اتفاق مادرم وپسرشش ساله ام ناصربه کربلا مشرف شدیم.وصف حال لحظه ی اولین زیارت نگفتنی است.باورم نمی شدکه پس ازعمری انتظاروآرزو٬ الان قبرمعطر«اباعبدالله(ع)» را درآغوش گرفته ام.خلاصه پس از زاری و زیارت که تو أمان صورت می گرفت٬ گوشه ای به نماز ایستادم.همین که اولین نماز رااقامه کردم٬ طلبه ای جوان درکنارم نشست٬ ناصر را بلند کردوروی زانوهایش نشاند.شروع به بوسیدن وبوییدن ناصر کرد.مثل پدری که بعد ازمدت هافرزندش را دیده است ناصر را می بوسیدوبا او به عربی صحبت می کردواین در حالی بود که ناصر چیزی متوجه نمی شد.من بیست نماز مستحبی به جا آوردم وبعد از هرکدام نگاهی به طلبه جوان می کردم واو اصلا رویش را به من نشان نمی دادوگاهی ناصر را سپر می کرد تا چهره اش را نبینم.بع از آخرین نماز با من دست دادوبه عربی تقبل الله گفت ولی سرش همچنان پایین بود.پرسید همراهت کیست ومن دست وپاشکسته جواب دادم٬ مادرم.دستش را به طرف کیف دراز کرد-کیف حسین را برای تبرک با خود آورده بودم-وپرسید این چیست؟گفتم کیف برادرم که شهید شده است.سرش را تکان داد.پرسیدم قبر اصلی کجاست؟گفت:فردا صبح باید بیایی٬ قبل ازنماز تا آنجا رابه تو نشان دهم.درضمن گفت مانجف هستیم وشب های جمعهبه کربلا می آییم٬اما پس از نماز صبح برمی گردیم.گفتم حتما می آیم.بعدقصدرفتن کردوباز ناصر رابوسیدوبویید وبه سینه اش چسباندورفت.در شلوغی گرد ضریح صدایی شنیدم.انگار کسی مرا به اسم صدا می کرد.تاسرم رابالا گرفتم متوجه شدم که چیزی در کیف افتاد.زیپ کیف خراب بود.باز نگاهم را از کیف گرفتم به بالا وچند ردیف جلوترنگاه کردم.این بار صورتش را به وضوح دیدم.خدای من حسین بود!ازخود بی خودشدم ودست ناصرراز دستم رها شد.چیزی نفهمیدم.لحظاتی بعدبا حسرتی عمیق به خودآمدم.خدایا!من که خواب نبودم.نه همه این اتفاقات در بیداری اتفاق افتادوتنها شاهد این ماجراناصرشش ساله بوده.سراغ کیف رفتم.دو عدد مهر در کیف انداخته بود.چه عطری!هنوز مهرها را به عنوان هدیه ی حسین عزیز شهید به یادگار دارم.وقتی به گناوه برگشتیم٬ خواهرم گفت همان شب که شما به کربلا رسیدید٬حسین به خوابم آمد.گفتم مادر و صالح به کربلارفته اند.حسین جواب دادمی دانم٬ خودم دارم از ایشان پذیرایی می کنم وزیارت حسین شهید بهترین پذیرایی بود.
خاطره ای از برادر شهید حسین صالحی
بارها پیش میآمد كه به قرارگاههای مختلف میرفتیم و نگهبانها او را نمیشناختند و گاهی برخورد خوبی نمیكردند، ولی حاج همت ناراحت نمیشد و به روی خود نمیآورد.
یك بار به قرارگاه ظفر رفتیم. آن روزها تازه كارتهای شناسایی را عوض كرده بودند و ما هیچكدام نتوانسته بودیم كارت جدید بگریم. موقع ورود، یك نفر جلویمان را گرفت پرسید: «چكار دارید؟»
گفتیم: «آمدهایم در جلسه شركت كنیم.»
گفت: «كارت شناسایی»
گفتم: «نداریم.»
گفت: «پس نمیتوانید داخل شوید.»
حاجی هم خودش را معرفی نمیكرد؛ هیچوقت از این برخوردها نمیكرد. ناچار از نگهبان خواستم تا مدیر داخلی را صدا كند. وقتی آمد، ما را شناخت و به داخل قرارگاه راهنمایی كرد. نگهبان كه ما را شناخت، شرمنده شد. ولی حاج همت موقع داخل شدن، رو كرد به او و گفت: «احسنت، خیلی خوب كارت را انجام میدهی. میگویم كه تشویقت كنند.»
نگهبان با خجالت جلو آمد و با او روبوسی كرد و معذرت خواست و گفت: «میبخشید حاج آقا، مجبور بودم چنین برخوردی بكنم. به ما گفتهاند كسی را راه ندهیم.»
حاجی گفت: «اشكالی ندارد. شما وظیفهات را انجام دادی و واقعاً باید تشویق شوی.»
وقتی به قرارگاه رفتیم، حاج همت سفارش كرد كه آن نگهبان را تشویق كنید.
این رفتار او برای من جالب و آموزنده بود. هیچوقت تكبر و غرور نداشت و حتی در چنین مواردی از معرفی خود خودداری میكرد و میخواست تا كار طبق روال قانونی پیش برود.
* امیر رزاقزاده
هربار كه به منطقه میرفت، چهار پنج ماه طول میكشید تا دوباره سری به خانه بزند. هر دو سه هفته یك بار هم تلفن میزد و حال و احوالمان را میپرسید. وقتی زنگ میزد، میپرسیدم: «نمیآیی شهرضا؟»
میگفت: «نه، فعلاً كار دارم؛ انشاءالله چند روز دیگر میآیم.»
و این چند روز، گاهی شش ماه طول میكشید.
یك بار كه آمده بود شهرضا، گفتم: «بیا اینجا یك خانه برایت بخریم و همینجا زندگیت را سر و سامان بده.»
گفت: «ننه! حرف این چیزها را نزن. دنیا هیچ ارزشی ندارد.»
گفتم: «آخر این كار درستی است كه دایم زن و بچههایت را از این طرف به آن طرف میكشی؟»
گفت: «ننه جان! شما غصه مرا نخور. خانه من عقب ماشینم است.»
پرسیدم: «یعنی چه، خانهات عقب ماشینت است.»
گفت: «جدی میگویم، اگر باور نمیكنی بیا ببین.»
همراهش رفتم. در عقب ماشین را باز كرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین چیده بود: سه تا كاسه، سه تابشقاب، سه تا قاشق، یك سفره پلاستیكی كوچك,دو قوطی شیرخشك برای بچه و یك سری خرده ریز دیگر.
گفت: «این هم خانه. میبینی كه خیلی هم راحت است.»
گفتم: «آخه اینطوری كه نمیشود.»
گفت: «دنیا را گذاشتهام برای دنیادارها، خانه هم باشد برای خانهدارها.»
* مادر شهید
و السلام؛
محمد ابراهیم همت

و جهان اسلام دراشغال!
رویای از نیل تا فرات محقق شده است.صهیونیست های دشداشه پوش وفینه به سروکروات به گردن تمام قدبه یاری عشیره عبری شان ایستاده اند.غزه آزادترین وزنده ترین اقلیم جغرفیای اسلامی درغم اشغال جهان اسلام ضجه می زند.
درحالی که حاجیان به شیطان کوچک ٬ ریگ می کوبند٬ فرزندان کوچک ابراهیم٬ سنگ در مشت به مصاف شیطان بزرگ رفته اند.وجبرئیل برکرانه عرش فریادمی کشد:
مالکم لا تقاتلون فی سبیل الله والمستضعفین من الرجال والنساء والولدان الذین قالوا ربنا اخرجنامن هذه القریه الظالم اهلها...
درملکوت مالکم ٬ مالکم پیچیده است.
پروردگارحجت سکوت و قعود را می پرسد.
و ما برای جهادحجت می جوییم.
با سقوط هردولت صهیونست اسلامی ٬ یکی ازارکان یک دولتند و ریشه شیطان بزرگ درخاک اسلام آمریکایی است.
غزه٬ قبضه شمشیر بیداری اسلامی است.
ذوالفقاری که پرده آمریکا و اسلام آمریکایی همزمان خواهد درید.
پیشوایان معصوم ما همیشه با خلیفه های ظالم با راه های مختلف مخالفت و مبارزه می کردند. مردم هم با علاقه و اطمینان پیرو آنها بودند.همین علاقه باعث می شدکه حکومت کینه آن بزرگواران را به دل بگیرد و نسبت به آنها سختگیری کند.حکومت های ستمگرامام حسن عسکری را بارها و بارها مورد آزار و اذیت قرار دادند.یک بارمهتدی ٬ حضرت را به زندان فرستاد و به دو نفر از پست ترین و وحشی ترین مأمورانش دستور داد تا آنجا که می توانند به امام سخت بگیرند اما رفتار و عبادت های امام درزندان باعث شد که آن دو نفر به راه راست هدایت شوند.امام را به زندان دیگری بردند در آنجا نیز زندانبان ظالم ٬ امام را مورد آزار و اذیت قرار می دادند.تا جایی که همسر زندانبان به شوهرش گفت: ازخدابترس !تونمی دانی چه انسان بزرگی در زندان توست! بعد از عبادت ها و نیکی های امام برایش تعریف کرد و گفت برای این ظلم و ستمی که بر او وارد می آوری٬ از عاقبت کار تو می ترسم. زندانبان گفت:به خداقسم او را جلو حیوانات درنده می اندازم و همین کار را هم کرد.او چند حیوان درنده را با امام یکجا گذاشت و رفت .مطمعن بودکه حیوانات امام را می کشند٬ اما وقتی برگشت٬ باکمال تعجب دید که امام مشغول خواندن نماز است و حیوانات آرام در اطراف او نشسته اند.زندانبان دستور داد امام را ببرند.هر زندانبانی که وضع امام را به مقامات بالاتر گزارش می داد٬ می گفت:حضرت همیشه روزها روزه است و شب ها را به نماز و عبادت می گذارند.
ره نیک مردان آزاده گیر
چوایستاده ای دست افتاده گیر
● مفهوم احسان و نیکوکاری
احسان برگرفته از حسن است که در دو معنای نعمت بخشیدن به دیگری، و احسان در کار و عمل، کاربرد دارد. کسی که علم نیکویی را بیاموزد یا عمل نیکی را انجام دهد، از جمله نیکوکاران به حساب می آید و بر این اساس است۱ سخن امیرمؤمنان(ع) که می فرماید: مردم به آنچه از کارهای شایسته و نیک می آموزند یا به آن عمل می کنند، نسبت داده می شوند۲.»
واژه احسان به معنای انجام دادن کار نیک، به طور عمده در آیاتی به کار رفته است که پس از بیان اموری، از عاملان آن را به عنوان محسن مورد ستایش قرارداده است؛ چنان که در سوره بقره می خوانیم: «و اذقلنا ادخلوا هذه القریه فکلوا منها حیث شئتم رغداً و ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطه نغفر لکم خطیکم و سنزید المحسنین؛۳ و ]به خاطر بیاورید[ زمانی را که گفتیم: «در این شهر ]بیت المقدس[ وارد شوید! و از نعمت های فراوان آن، هر چه می خواهید بخورید و از در ]معبد بیت المقدس[ با خضوع و خشوع وارد گردید و بگویید: خداوندا! گناهان ما را بریز! تا خطاهای شما را ببخشیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری خواهیم داد.»۰و در جای دیگر می فرماید: «الذین ینفقون فی السراء و الضراء و الکظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین۴؛ آنان که در توانگری و تنگدستی، انفاق می کنند و خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم در می گذرند. و خدا نیکوکاران را دوست دارد.» خداوند در این آیات، ضمن بیان مصادیق کارهای نیک، بندگان خود را به انجام آن، ترغیب و تشویق می نماید.
*سوره بقره آیه 112:
«حق این است که هر کس روی دل به سوی خدا نهد و نیکوکار باشد پاداشش نزد پروردگارش [محفوظ] است و نه بیمی بر آنهاست و نه اندوهگین می شوند.»
این آیه نشانگر آن است که، بهشت و پاداش خداوند و نیل به سعادت جاودان در انحصار هیچ طایفه ای نیست، بلکه از آن ِ کسانی است که واجد دو شرط باشند؛ در مرحله اول تسلیم محض در مقابل فرمان حق و ترک تبعیض در احکام الهی، چنان نباشد که هر دستوری که موافق منافعشان است بپذیرند و هر چه مخالف آن باشد پشت سر اندازند، آنها به طور کامل تسلیم حق اند.
در مرحله بعد، آثار این ایمان در عمل آنها به صورت انجام کار نیک منعکس می گردد، آنها نیکوکارند، نسبت به همگان و در تمام برنامه ها. در حقیقت قرآن با این بیان مسأله نژادپرستی و تعصب های نابجا را به طور کلی نفی می کند و سعادت و خوشبختی را از انحصار طایفه خاصی بیرون می آورد. ضمناً معیار رستگاری، ایمان و عمل صالح است.
با توجه به آموزه های قرآن، احسان نه تنها منحصر به طایفه، گروه و نژاد خاصی نیست بلکه در هر شرایط مالی و زمانی می توان به این کار اهتمام ورزید.
*سوره آل عمران آیه134:
«کسانی که در راحت و رنج انفاق می کنند و خشم خود را فرو می خورند و از مردمان در می گذرند؛ و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.»
*سوره یونس آیه 26:
«برای نیکوکاران بهشت و نعمتی افزونتر هست؛ و بر چهره آنان غبار [رنج] و خواری ننشیند؛ اینان بهشتیانند و در آن جاودانند»
سوره الرحمن آیه60 :
«آیا جزای نیکوکاری؛ جز نیکو کاری است؟»
آیا آنها که در دنیا کار نیک کرده اند جز پاداش نیک الهی انتظاری در باره آنها می رود؟
پس حی علی خیرالعمل!بشتابیم به سوی کارنیک!
روزاحسان ونیکوکاری برتمام مسلمانان جهان مبارک!
و بهترین لذتهای آخرتی و دنیایی را به من عطا کن و آن لذت بهترینی که می دهی در عبادت قرار ده!خدایا به من آنی عطا کن که با به کار گرفتن آن از مقربین تو باشم.خدایا تو جانم داده ای و تو جانم را خواهی گرفت مرا در آن راهی قرار ده که هیچگاه در لحظه جان دادن حسرت غفلت نخورم٬ خدایا به من نعمتها دادی که نه قدرتش را داشتم و نه لیاقتش را داشتم .مرا زبانی ده که سپاسگذار تو باشم٬ خدایا به من دانشی ده که تو را بهترین بشناسم و زبانی که تو را بهترین وصف کنم و هوشی که تو را بهتر درک کنم و حافظه ای که تو را همیشه بهترین در نظر گیرم و ذهنی که تو را دائم درذهن گیرم ٬ به من بینایی ای ده که تو را همیشه ببینم و احساسی عطا کن که تو را همیشه درخود حس کنم٬خدایا!تو خدایی تو آفریننده ای و من هیچ٬ لیاقت آن ده که به دیدارت نایل آیم.خدایا!هرگز مرا به خودم وامگذار که بی تو همیشه هیچم.خدایا هر چه بگویم ناکافی است٬هر چه بخواهم و تو بدهی لازم و هرچه درک کنم ناکامل و هر چه حس کنم کم محسوس.خدایا! آنی به من عطا کن که با داشتنش تو را بهتر درک کنم.
خلبان شهیدحسن کدخدایی
یک مرد پرازکوه دماوند که نیست
یک مادر گریان که به دختر می گفت:
بابای تو زنده است...هرچند که نیست
وضعیت سختی بود. بیش تر فرمانده های گردان و گروهان شهید شده بودند. گفت « فرمانده گردان خودمم. برو هرکی مونده جمع کن. » گفتم « آخه حسین آقا .. » گفت « آخه نداره . می گی چی کار کنم ؟ وقت نیس . برو دیگه .» آتش عراقی ها سبک تر شده بود. نشست توی یک سنگر ، تکیه داد. من هم نشستم کنارش. گفت « توی عملیات خیبر، دستم که قطع شده بود، یکی گفت حسین می خوای شهید شی یا نه . حس می کردم هر جوابی بدم همون می شه . یاد بچه ها افتادم ، یاد عملیات. فکر کردم وقتش نیست حالا، گفتم نه چشم باز کردم دیدم یکی داره زخممو می بنده.» اشک هایش جاری شد. بلند شد رفت لب آب . گفت« چند نفر رو بردار، برو کمک بچه های امدادگر.»
سلام!بازچه داریم بچه ها!انشاء
کلاس انشاء در خاکریزهای خدا
چه با کلاس کلاسی، چه باصفا درسی
تفنگ و شوق و نیایش،نماز و شورو دعا
ولی چه دیرمی آید کجاست نامش چیست؟
پرید درحرفم گام های سبزصدا
که ناگهان مبصرگفت:بچه هاساکت
معلم است می آید-معلم انشاء-
ولی صدای تفنگ است یا...که مبصرگفت:
صدای پای شهیداست،بچه ها برپا!
کیومرث مرادی
ان شاءالله خداوند به ما توان بدهد که بتوانیم راه این عزیزان را به خوبی ادامه دهیم . ما از شهید دادن نمی ترسیم ولی از این می ترسیم خدای نکرده تزلزلی در راهمان واستقامتمان پیدا بشود که ان شاءالله این طور نخواهد شد.
شهید محمد ابراهیم همت