پوتین به پا وخنده به لب، چفیه به دوش
بوسید دست مادر و آن شب غریب رفت
باغ بهشت، منتظرش بود، عاقبت
«احمد» برای چیدن یک دانه سیب رفت
او رفت و رفت پشت سرش درد بود و درد
مادر ، نماز، پنجره، تنهایی و دعا
حالا شبیه یک غزل ناب و آتشین
جا مانده در قنوت تمام ستاره ها
آن شب اناربغض شکست و دلش گرفت
وقتی شنید که پسرش بی نشان شده
آرام گریه کرد و به یک عکس خیره شد
وقتی شنید تکه ای از آسمان شده
یادش می آمد که همه احساس پاک را
مهر ونماز وچفیه و پوتین وساک را
آورده بود باد برایش فقط کمی
از استخوان وجمجمه ویک پلاک را
فاطمه تقوی